| گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم |
|
کابوس
چطور است یک خودکار سی کلاس بگیرم با یک تیر دو نشان می شود هم راحت خواهم نوشت هم میگذارم توی آن یکی جامدادیم با مداد اضافه، که بگذارم توی کیف زبان اینگیریزی این قدر هر روز نخواهم از این کیف به آن کیف جامدادی و ... جا به جا کنم. دوستان دانشگاهم اولین نشانهی بزرگ شدنشان این بود که جامدادیهایشان را دور ریختند. یعنی ما دیگر دانش آموز نیستیم، دانشجوییم. ولی من هنوزم که هنوز است نتوانستم دورش بریزم. اصل وجودیش را می گویم ها، ممکن است ماهیتش عوض شده باشد مثلا شده باشد پارچهای آبی آسمانی یا طلقی عروسکی پاپکو ولی جامدادیام هنوز جایگاه خودش را حفظ کرده است. اصلا دیگر دلم نمی خواهد حتی فکرش را هم بکنم. شاید مناسبترین پیشنهاد بود ولی به نظرم زمانی که خدا بهم داده است بیشتر از این ها ارزش دارد. گاهی وقتا آدم فکر می کند پشت سر این آدمی که جلویش ایستاده یک فیل قایم شده که اخیرا عطسه کرده و آدم مزبور با یک عالم فین ریخته جلویش ... ااااااه حالم چندش شد. یکی از بچه های دوم پارسال بود که امسال سوم است اسمش حنانه بود قلم عجیبی داشت در به هم زدن حال بچه ها. هری پاتر زیاد می خواند. زیاد هم اذیت می کرد. حتی خواب هم دیدم. خواب دیدم گفتند از سوم راهنمایی به این طرفت قبول نیست. باید بروی بنشینی از سوم راهنمایی دوباره بخوانی. کابوس از این خفن تر نمی شد. ولی علیرغم تمام نفرتم در طول زندگیم نسبت به معلم شدن انگار پارسال بچه ها ـ فقط بچه ها و نه کادر ـ با چوب دستیاشان معجزه کردهاند و بدم نیامده از معلمی... گرچه شروع نشده رهایش کردم. اشکال ندارد آدم به کاری کشش داشته باشد بهتر است تا فکر کند دست تقدیر آخر معلمش کرد. کاشکی بشوم یکی مثل خانم شریف که امروز سر صبحانه داستانش را تعریف کردم. عقل و هوش از کلهام پرانده بود. تا دو سال پیش هم یادم می آید نامه نوشتم برایش، شاید همان آخرین نامه بود. از همه نامه هایم کپی گرفتهام. شاید یک روز چاپش کردم... آرزوها گاهی باید فقط آرزو بمانند. توی بهشت هم کتابخانه راه خواهم انداخت و هم مثل آن خانم نویسندهای که هیچ وقت نفهمیدم اسمش چیست و توی کتابخانهی حسینیه ارشاد می دیدمش، خواهم نشست توی کتابخانهام و خواهم نوشت. بعد به دانشجوهایی که می آیند توی بخش مرجع تا دسته جمعی تحقیق کنند چشم غرهای خواهم رفت که هیس! بعد وقتی می خواهم از کتابخانهام بیاییم بیرون یکی از دوستان قدیمیام را دم در ببینم و خوش و بش کنم. او از من بپرسد شغلم چیست؟ من بگویم: می نویسم! طنین باشکوه این جمله هنوز از گوشم بیرون نرفته است. همان که گفتم آرزوها گاهی همان آرزو بمانند بهتر است. لیست آرزوها لیست کارهای عقب مانده لیست هابی ها.... این یک ماه تعداد زیادی از این لیست ها را سبک کردم به ازای به مرخصی فرستادن بخش اینگیریزی مخم. شاید هم همه مخم تعطیل شده باشد. تعطیل که نه مرخصی رفته باشد. فاطمه می گوید چرا هر ویروسی می آید تو حتما باید کنترل کیفیش کنی؟ نمی دانم. گاهی وقتها عمیق وجودم دوستانم را می خواهد ولی نمی دانم. به فکر یک مشورتم. نمی دانم این که قدر مشترک صمیمیت خانواده و طیف بزرگ دوستانم عده ی محدودی هستند، آیا مشکل است یا صرفا فیزیولوژی روحم این طوری است. هر چه باشد الان خوبم. ولی دوستانم نه. خوب نیستند. خودشان خوبند ها، حالشان از دست من خوب نیست. ولی من خیلی خوبم یک ابزار برنامه ریزی منعطف و اساسی به دستم رسیده، که این روزها حال خوبی به من داده. شاید هیچ اشکالی در کل دنیا ایجاد نشود اگر زبانم را به جای یک سال دیگر مثلا سه سال دیگر به اتمام برسانم. چنان لگد عمیقی از این ضعف زبانم خوردهام که مطمئنم هیچ کس انگیزهای قویتر از من در آن موسسه ندارد. حالا شاید این یک کار بهتر باشد، دیگر دلم را زدهام به دریا تا ببینم چه می شود. بالاخره بعضی هزینه ها که برای من مهم هستند را ندارد. از همه مهم تر وقتم ... نمی دانم من شاید واقعا آدم بزرگ شدهام. گاهی اصلا از تلف شدن وقتم حتی به اسم گردشهای دوستانه و کسب تجربه در این گردش ها لذت نمی برم. اتفاقا به نظر من زندگی علاوه بر یک لبخند واقعی یک امر خیلی مهم و جدی تلقی می شود. فکر می کنم زیادی هم آدم بزرگ نیستم. حیف که آن شب پارک نرفتیم ولی هر صبح میروم پارک ته کوچهامان پیاده روی و نرمش. دیدید توی تمام پارکها از این اتمام حجتها گذاشتهاند؟ از این دستگاههای قرمز زردی که برای هیچ کس بهانهای باقی نمیگذارند که وقت ندارد باشگاه برود و ورزش کند! دوباره زمشتان دارد میآید با شبهای کشدار و بلند مثل شکلات. با این حال نمیدانم چرا دیوارها این قدر دهن کجی میکنند. سوال بزرگ من این است: نمیشد خانهها کلا دیوار نداشتند؟ |+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 18:35 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 پيوندهای روزانه
مصطفی مستورامیدواران آرشيو پیوندها پيوندها
آلوچهاما عشق برگی از یک کتاب بهاره پیرسوک حضور ناپدید قورباغه سایه سار فرشته ی مهربون کلبه دنج کویر همیشه سبز ویترین کتاب یا حمید رها دل درد 786 قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |