تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
امشب...

من دلم گرفته. ماه توی آسمان نیست. نشسته‌ام کنار در خانه‌مان و سرم را گرم کرده‌ام به سنگ ریزه‌ها.

دلتنگ دست کشیدن‌های آن دست بزرگ بر سرم هستم.

چشم به راه سپیدی قامت بلندی هستم که تمام فضای کوچه‌ی باریک ما را پر می‌کند. بی‌قرار آن عطر خوشی هستم که جانم را صفا می دهد.

منتظر لقمه های نان خوشبو و نرمی هستم که به دهانم می‌گذارد.

گوش به زنگ صدایی نشسته‌ام که حتی از زمزمه‌های مادر هم آرام‌ترم می‌کند.

قلبم تند تند می‌زند. حتما دارد می‌آید...

دارد می‌آید! می‌آید و خاک از لباس‌هایم می‌تکاند. سرم را توی دست‌های بزرگش گم می‌کند و برایم قصه می‌گوید. صدایش مرا تا آسمان‌ها می‌برد. چشم که باز می‌کنم صبح شده ...

ــــــــــــــــــــــــــــ

علی علیه السلام، امیر هرآن کس که به خدا ایمان آورد، مردی شگفت بود. نام یتیم که می‌آمد رنگ از رخش می‌پرید. دست و پایش به لرزه می‌افتاد. دست و پایی که در نبردها نظیر نداشت در قدرت. وقتی یتیم می‌دید تمام قامت بلندش را می‌شکست و می‌نشست. او را در آغوش گرم خود می‌فشرد. پدرانه محبت می‌کرد. فقط نان و خرما به یتیمان نمی‌داد. آن‌ها را بر سر سفره‌ی محبتش می‌نشاند. غصه‌ها را از روح های لطیف و شکسته‌ی شان پاک می‌کرد. روی پای خود می‌نشاندشان، لقمه‌ها را کوچک می‌کرد و به دهانشان می‌گذارد. شادشان می‌کرد. همان کسی که دریاها اگر جوهر شوند و درختان اگر قلم شوند نمی‌شود فضایلش را نوشت، مرکب کودکان یتیم می‌شد. برای دل‌خوشی‌شان زانو بر زمین می‌زد و آن‌ها را بر پشتش سوار می‌کرد. برای یتیم، تمام، دریای محبت می‌شد. خنکایی می‌شد که تن تب دار یتیم را آرامش می بخشید.

و امشب شب اوست. شب آن مرد بی نظیر و بزرگ....

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 18:23 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar