| گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم |
|
سلام الان یک هو دلم خواست سرم را بیندازم پایین و بیاییم این جا و بگویم: های اوری بادی! مثل مریم مانی! مریم 31 ساله و ازدواج نکرده بود. توی یک شرکت فروش لوازم پزشکی کار می کرد. فوق العاده سرش شلوغ بود و به شدت با اعتماد به نفس و کمی بدبین. 8 ترم با هم همکلاسی بودیم. با این که خسته از سر کار می آمد کلاس با این حال به همه انرژی می داد. هر موقع می خواستیم بحثی کنیم و دنبال موضوعی برای حرف زدن می گشتیم، سریع بحث را به پول و اهمیتش می کشاند و خلاصه عشق پول بود. اسمش را گذاشته بودیم مریم مانی! وقتی وارد کلاس می شد بدون توجه به حضور داشتن یا نداشتن معلم، صاف می رفت وسط کلاس می ایستاد و همین طور که چشمانش دنبال جای خالی می گشت می گفت: های اوری بادی! از این ترم رفته شعبه ی جردن که سه روز در هفته برود. با محل کارش درگیری پیدا کرده بود سر هر روز رأس چهار بیرون زدن از شرکت. ولی نمی دانم چی شد فارسی را پاس بداریمم گل کرد و هم چنین غیرت دینی ام، که بگویم: سلام! قرار شده به بچه ها غیرت دینی و غیرت ملی بدهیم. آنچه ما می دهیم و بچه ها هم همیشه از آن دلزده اند، فرهنگ دینی است نه غیرت دینی. چند بار سعی کردم در قالب موضوع های جذاب و تشویق کننده برای نوشتن، این حس را در بچه ها ایجاد کنم. غیرت دینی کمابیش ایجاد شد. اما ملی، خیــــــــــــــر! اصلا کلا و از اساس و پایه، ایرانی نیستند بچه ها. تقصیر خودمان است. چون نه معلم هایشان ایرانی بوده اند و نه مادر و پدرشان! از کجا باید یاد می گرفتند عشق به وطن و غیرت داشتن نسبت به آن را؟ یادم هست در آن ملت بدبخت و فقیر، صبح ها که می ایستادیم سر صف، شاید هفتاد درصد آن دخترهای لاغر و سبزه با موهای بلند بافته شده و غرق در روغن که زیر نور آفتاب برق می زدند، شب گذشته شام نخورده بودند. و اصلا شاید در تمام روز قبلش فقط یک نان کوچک اندازه ی کف دست هایشان با کمی آب مربا ـ که مستخدم مدرسه زنگ های تفریح اول می فروخت ـ خورده بودند، اما چنان سرود ملی را بلند و باعشق فریاد می زندند که من هم جو گیر می شدم و باهاشان می خواندم: جَنَ مَنَ گَن اَدینا یَک جَیَه هه، بَهارَک بادِه ویدادا..... دوم ها یک جور فاتحه اشان خوانده است و سوم ها جور دیگر. خیلی سعی می کنم با تعریف خاطره های نوجوانی خودم و دیدم نسبت به دنیا و تغییر آن وقتی بزرگ شدم و از دست رفتن روزهایی که می توانستند شاد باشند ولی نبودند باهاشان صحبت کنم. ی تاثیر هم نبودند. اما فقط از سقوط به پرتگاه رسیده اند به مرحله ی نشستن لب پرتگاه. دوشنبه ی قبل در دپارتمان ادبیات سر کیسه ی درد دلمان را شل کردیم و هر چه توانستیم بروز دادیم. و هم بالاتفاق گفتیم که قطعا سال دیگر با این شرایط، به پیشنهاد کار در این جا پاسخ مثبت نخواهیم داد. من که یا می روم سراغ درس و ارشد یا اگر بخواهم بروم دنبال مانی، قطعا لا به لای کتاب های یک کتابخانه خواهد بود نه در سر و کله زدن با بچه های مریخی امروزی که اشتباها روی زمین زندگی می کنند. اولین یکشنبه ی تابستان از شدت خوشی یک مهمانی خواهم گرفت. فکر می کنم این پاراگراف دیگر باید تمام شود. باورم نمی آید که چیزی فراتر از یک رویا بوده باشد نوروز امسال و تحویل سالی که در بین الحرمین در سعی بین صفا و مروه بودیم. زبانم بند می آید وقتی می خواهم بگویم که چه روشن فهمیدم که روحم را گرفتند و شستند و به من برگرداندند. و صد البته بخشی از قلب و روحم آن جا، جا ماند. یک گوشه از فضای بالا سر حرم اباعبدالله که شنبه و چهارشنبه ها نصیب خانم ها می شد و دوبار هم نصیب ما شد، دلم را کندم و گذاشتم. آن جا توی یکی از درگاهی های صحن حرم ساقی العطاشا که نشسته بودم و زمزمه می کردم ـ و آن جا هم به وضح به یاد تک تک شما بودم ـ همان جا که خاک های کنار درگاهی را با دست برداشتم و به کفن مالیدم که شفیعم شوند، بخش دیگری از دلم جا ماند. و آن جا، مقابل ایوان نجف که از 12 شب گذشته بود و بار اول بود که مشرف می شدیم و چراغ های صحن را خاموش کرده بودند و فقط چراغ های ایوان و گنبد روشن بود، هر آن چه از دلم جا مانده بود گذاشتم. این است که هوایی ام. این است که شوق دوباره سجده ی شکر زدن به درگاهی های آن جا را دارم. از باب الکرامه حرم اباعبدالله وارد شدن، صفای دیگری داشت، انگار تا سایه ی درگاهی باب الکرامه به سرت می افتاد، باران لطف و عطا و کرامتشان جانت را می شست و زلال می کرد. شنیده اید؟ که فرموده اند: گناه حتی اگر بخشیده هم شود زنگاری به دل به جا می گذارد. مثل زنگارهای یک آیینه قدیمی؟ من حس کردم آن زنگارها را هم روفتند. نمی فهمیدم. در جلسه ی کاروان که پیش از سفر گذاشتند و رفتیم، این حدیث را برایمان خواندند و من آن موقع نمی فهمیدم: زائر حسین علیه السلام چون زیارت کند آن جناب را، غمش را برطرف می کنند.... بروید. اگر غم دارید بروید. آن جا بهشت است. آن جا بهشت است. آن جا بهشت است. حضرت صادق از برتری های زیارت اباعبدالله برای یارشان می فرمودند که جایی که سکوت کردند و دیگر نگفتند و فرمودند: می دانم که اگر ادامه دهم عمره را رها می کنید و فقط به کربلا می روید. همان طور که در جای دیگری به صراحت آمده که: اگر تمام عمر حج به جا بیاورید ولی زیارت حسین علیه السلام را انجام ندهید، حقوق خدا و رسول و اهل بیت را ادا نکرده اید. و جالب این که اولین حدیثی که در این باره شنیدم این بود: در زمین هیچ زن مومنه ای نیست مگر این که خدا بر گردنش گذاشته که با رفتن به زیارت حسین علیه السلام، فاطمه سلام الله علیها را یاری دهد. زیاد گفتند برایمان. گلچین کردم و نوشتم. 3 فروردین امسال نرجس، یکی از بهترین دوستان نزدیکم در تصادفی نزدیک بجنورد از دنیا رفت. داغی که نرجس به دلم گذاشته هنوز آتش می زند. به تشییع و سوم نرسیدم. پسرکی سه ماهه از او مانده... دعایشان کنید. دارم یادنامه ای برایش می نویسم. مگر به خنکای جوهر قلمم سوز دلم بنشیند. فرض را بر این بگذارید که به اندازه ی سه ماه کارهای عقب افتاده داشته باشید و همه را باید در اولین فرصت جبران کنید. آن وقت هیچ وقت فرصت دومی از راه نمی رسد که بخواهید وبلاگتان را آپ کنید و انگار من قرار است همیشه شرمنده ی شماها بمانم. این یک ساعت را هم قاچاقی کش رفتیم از فرصتی که باید واژه ها زبانی بیگانه را دوره می کردیم و یک انشا هم می نوشتیم به همان زبان بیگانه. تپه ی لباس های اتویی تهدید بزرگی است که پشت سرم روی مبل انباشته شده. خدا نصیب نکند! لطیفه: ساختار داستان را تا حدی برای بچه ها توضیح داده بودم. از آن ها خواسته بودم یک ماجرای اتفاق افتاده در عید را داستان کنند. گفته بودم ماجرایی باشد و شخصیت های سازنده ی آن ماجرا. اوج و فرودی باشد. چیز نامعلومی برای ما که شنونده ایم باشد که در پی کشفش باشیم و ... یکی از بچه های داستانی را نوشته بود و در آن مرتبا ذکر کرده بود که از هر کسی چقدر عیدی گرفته. آن چه مرا به خنده ی شدیدی سر کلاس انداخته بود و نمی توانستم آن را پنهان کنم، واحد پول این دختر بامزه بود. می گفت: دایی بلند شد و یکی یکی به همه امان عیدی داد. به من هم یک 5000 تومانی داد. یعنی ده تا ریلکس. خاله فلانی هم بیست تا ریلکس عیدی داد. بابابزرگ 40 تا ریلکس و بالاخره با همه ی عیدی هایم می توانم 100 تا ریلکس بخرم. نوعی سادگی و شیفتگی به آدامس ریلکس و صداقتش در اظهار ان، شدیدا مرا به خنده انداخته بود. حقیقتا اگر این زیبایی های روح پاک بچه ها نبود، معلم ها یک راست به امین آباد صادر می شدند. این از سر زبانم نمی افتد: باز هوای حرمت، حرمت آرزوست/ لطف و عطا و کرمت، کرمت آرزوست |+| نوشته شده توسط وفا در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 10:18 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 پيوندهای روزانه
مصطفی مستورامیدواران آرشيو پیوندها پيوندها
آلوچهاما عشق برگی از یک کتاب بهاره پیرسوک حضور ناپدید قورباغه سایه سار فرشته ی مهربون کلبه دنج کویر همیشه سبز ویترین کتاب یا حمید رها دل درد 786 قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |