تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
طلبیدند...
باز هوای حرمت، حرمت آرزوست

لطف و عطا و کرمت، کرمت آرزوست

اگر زنده باشم، اگر طلبم کامل شود، اگر توفیقم عطا شود دوشنبه شب زائر کربلای مولایم می شوم. حلالم کنید.

دعاگوی همه اتان خواهم بود. گرچه قابل نیستم.

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 13:26 | 
از این ور و آن ور
سلام علیکوم

اینگار گیسمت نبود فایل وردی که تمام این مدت تویش نوشته بودم، قابل دسترس شود. رایانه ی شخصی امان پس از پکیدگی اساسی و طولانی در دوران نقاهت به سر می برد. فلذا هنوز فایل های آفیس داغون می باشند. پس هر آنچه خاطر مبارکمان یاری کند می نویسیم.

با استمداد از روح آشوربانیپال کتابدارـ شاه عهد باستان در قوم آشور و کالیماخوس کتابدار ( کتابدار بزرگترین کتابخانه ی باستان: اسکندریه) امتحان فوقش لیسانس را هم دادیم. کمی سخت تر از پارسال که نخوانده رفتیم سر جلسه بود! تا خدا چه خواهد.

حتی در این مدت رفتیم پیش دکتر و حتی چشممان را هم در آوردیم!

و امروز سالگرد اولین تولد فنچ خاله بود. از آن رو فنچ خوانده می شود که هر کجا می نشیند یا پا می گذارد گویی سه ثانیه بعدش آن جا میخ در می آورد و ایشان مجبورند که به سویی دیگر حرکت کنند. درست عین فنچ.

خاله نشسته بود توی جمع. داشتم با آدم ها روبوسی می کردم و هی خاله را با خوشحالی زیر چشمی نگاه می کردم. خاله نگاه می کرد که یعنی: تو هم فهمیدی آن چه که من می دانم و انگار بقیه نمی دانند؟ نیت کرده ام این ۵ شنبه بروم پیشش...

این همه به آن دانش آموزان بینوا می گویم سرقت مطلب نکنید. یا بگذارید توی گیومه که معلوم شود نقل قول است یا در پاورقی بنویسید از کیست. خودم رعایت نکردم. پست حضرت علی اکبر علیه السلام از سید مهدی شجاعی است. شدیدا و قویا معذرت می خواهم. به خاطر عجله در فرستادن پست فراموش کردم.

خسته از درس و کتابم عشرتی خواهم حسابی/ بی نظر ای ماه مکتب از بغل برکش کتابی/ شهریار

آی ام شِـیکینگ مای هوم دیز دِی ز!!!!

یادتان هست دو سال پیش جایی نوشته بودم دنبال دفتر مربع هستم؟ یک ماه پیش گیر آوردم! از شهر کتاب ملت. یک دفتر بنفش بادمجانی مربع که روی جلدش، دختری با ابروهای پیوسته از پس برقعش دارد نگاهم می کند. این یکی که در دست است تا آخر ۸۶ قد می دهد. باشد برای سال نو.

و چقدر تو بزرگ و وسیع بودی دوست من. و چه آغوشی باز کرده بود به روی مهربانی های خدا. مهربانی هایی که به تو در ظاهر سخت می گذرد و اما تو به او نزدیک می شوی. لااقل همیشه در کنارش داری. و چقدر من کوچک خوار بودم توی آن پارک، با آن درخت های بلند، و سوز سرد هوا و صدای بم تو که روایت زندگی ات را برایم می خواندی... خیلی کوچک بودم.... و هستم. فقط زبانم به یاریت می تواند آید که دعایت کنم. و دلم شکست آن شب که به خانه برگشتم و .......

از کنار ایستگاه اتوبوس رد شدم. این هم سگرمه را کی می خواهد باز کند؟

دارم به مهمانی ات نزدیک می شوم. هنوز سعادتم را باور نکرده ام مگر آن لحظه ای که سجده ی شکر بر آن قطعه زمین بهشتی به جا آورم. یعنی بالاخره بعد از ده سال دل شکستگی، نصیبم کرده ای آن توفیق را؟ و من عجیب دلم هوایی شده است....

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 20:1 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar