تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
روزمرگي

1. دارم درس می خوانم و هر چیزی که بر سر راه درس خواندنم بیاید بی رحمانه و قاطعانه قلع و قمع می کنم. برو اون ور آلوچه! این قدر هم گیر نده که آپ کن آپ کن! قمعت می کنم ها! حالا آقایان شوخی اشان هم گرفته یک ماه کنکور ارشد را انداختند جلو. اختلاف کم درصد فقط یک درس در کارنامه ی کنکور پارسال که یادم می آید حسی شبیه جز وادارم می کند روی صندلی ام باقی بمانم و به درس خوردن ادامه بدهم!

 

2. چهارشنبه: صبح که از خانه زدم بیرون، پاییز جا به جا روی زمین ریخته بود...

 

3. به غیر از علم بهتر است یا ثروت، موضوع انشا پیشنهاد بدهید، پیلیز. حقیقتا به بچه ها نوشتن یاد نمی دهم فعلا. دارم یاد می دهم نگاه کنند، بشنوند، و ببینند به همراه کمی دقت. گاهی چنان بی ربط به موضوع انشا می نویسند که در حواس پنج گانه اشان شک می کنم!

 

4. سه هفته است مجله همشهری جوان می خوانم. یک رُبان خارجکی(!)، «دستور زبان عشق» و «آبی تر از گناه یا بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» نوشته‌ی محمد حسینی را هم خواندم. آرزوی اوقاتی فراغ تر و پرسه زدن در کتابخانه ی حسینیه ارشاد دارد می کشدم!

 

5. همراه یکی از یارانتان در باغی نشسته بودید. ناگهان گنجشکی با و پر زنان و مضطرب در مقابلتان بر زمین نشست و بنای بی قراری گذاشت. به سلیمان جعفری یار همراهتان فرمودید: می دانی این پرنده چه می گوید؟ او گفت: نه. فرمودید: دارد به من خبر می دهد که ماری می خواهد جوجه هایش را بخورد و او از من کمک می خواهد. ای سلیمان! عصای مرا بردار و به فلان جا برو و مار را بکش. آن یار چنین کرد و مار را کشت.

مهربان امام من!

امروز من نیز همان گنجشکم که از گزند فتنه های زمان، مضطرب و بی تاب به امام خویش پناه آورده ام. آن زمان که فرمودید: «امام ابریست بارنده و بارانی است شتابنده، خورشیدیست فروزنده و سقفی است سایه دهنده، زمینی است گسترده و چشمه ای است جوشنده»، دانستم که شوره زار وجودم را طراوتی جز امام نیست. و چون فرمودید: «امام همدم و رفیق است، پدر مهربان، برادر برابر و مادر دلسوز است به کودک» دریافتم که در غریبانه ترین لحظات مرا پناهی جز امام خویش نیست.

گفتید: «امام پناه بندگان خدا در گرفتاری سخت است» و کدام گرفتاری سخت تر از جدا افتادن از امام زمانمان؟

اینک چونان گنجشکی بی تاب و بی قرار، اضطرارم را به درگاه طلایی اتان می آورم، که دست بردارید و بر گشایش گرفتاری مولایم دعا کنید و از خدا فرجش را بخواهید...

 

6. نصف شب جمعه روی پل صیاد شیرازی از چهار راه پاسداران، یک پرایدی ایستاده بود و مقابلش روی زمین مردی زیر ملحفه ی سفید... مرد خرید کرده بود و کیسه خریدش روی زمین ولو شده بود... تمام. از شدت سادگی مرگ و تمام شدن زندگی، بهتم برده بود. همیشه همین طور است... و یک روز بهتمان همراه با حسرت هایی عمیق می شود. هر نفس گامی است به سوی مرگ. خدایا، در این گام ها دستمان را بگیر... این سومین شوک روز پنجشنبه ام بود.

 

7. پست بعدي به قولم عمل مي کنم. مطالبش آماده است، پست کتاب مستطاب آشپزي!

 

|+| نوشته شده توسط وفا در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 23:22 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar