تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
سیده رضوان هاشمی
 

چیزی که هیچ کس هرگز فکرش را نمی کنند روزی فرا می رسد: مرگ!

مامان فقط اشک می ریزد و می گوید: خواهرم مظلوم بود...

یک زندگی پر از تلخی و سختی و گاه شیرینی هایی که چنان دوستشان داشتی که فقط خدا می داند. مثل ریحانه ی ۱۲ ساله که هنوز مات مات است. دیروز عصر که کم کم منتظر بازگشتت از اداره بوده همه بروند خانه اشان و خبر ببرند........

هر کس تو را حتی یک بار هم دیده بود این گونه می گفت: خاله ات خیلی ساده است.

همین سادگی بی حد و حصرت، چنان قواعد رفتاری ات با دیگران را آسان کرده بود که آدم دلش می خواست زود زود خوشحالت کند....

از صداقتت بگویم. از دوست داشتن ادم های اطرافت بگویم هر چند نیش زبان هایشان دل صادقت را می آزرد.... چی کسی می تواند خودش را ببخشد که دلت را روزی شکسته باشد؟

زود بود برای رفتن.......... زود.

آخرین روز ماه رجب و در مجلس زیارت عاشورا، منقلب می شوی و آن قدر می گریی که قلبت تاب نمی آورد. می گویند ایست قلبی ها را ۲۴ ساعت سردخانه نمی برند.

تمام بیمه دانا به آن عظمت دنبال کارهای تو بودند. عزتی که خدا به تو  داده بود چنان مشهود بود که هنوز هم پس از مرگت محتاج هیچ بنی بشری نیستی.

شام دیشب خانه اتان از گلوی پر بغضم پایین نمی رفت. فکر سور عمره ای بودم که هنوز سه هفته نشده است که دعوتمان کرده بودی. فکر افطارها و عیدهایی بودم که آن جا بودیم. فکر.....

خوش به حالت خاله. دیشب داشتم فکر می کردم رفتی پیش حامدت. آن قدر بهانه برای بهشت رفتن داری که..... 

نشسته ام کجا مویه می کنم! بروم تبارک بخوانم....

 

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 5:16 | 
...
روزها حتی اجازه ی نفس کشیدن هم نمی دهند.

از فوول تایمی خوشم می آید...

|+| نوشته شده توسط وفا در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 6:51 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar