تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
شرط بستن کار خوبی نیست وگرنه من باهاتان شرط می بستم که در این کارها بسیار ماهر شده ام. یک دستی غذا پختن

یک دستی اتو کردن

یک دستی ظرف شستن

یک دستی تایپ کردن

یک دستی ناهار خوردن

...

همین دیگه

 

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 20:36 | 
به لطف شربت دیفن هیدرامین خواب آور....
وقتی دارم روی پا تکانت می دهم

یا وقتی توی بغلم می خواهی بخوابی

یا وقتی فقط آویزان منی درست مثل لباس از چوب لباسی

یا وقتی باید بست بنشینم کنارت و فقط آغون واغون کنم

جمله های خیلی قشنگی به ذهنم می آیند که بنویسم. اما فقط همین! دیگر نه حافظه ثبتشان می کند نه مداد و کاغذی و نه وبلاگی.

شاید روزگاری در بهشت یادم آمدند آن جا خواهم نوشت.

آخ!

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 20:33 | 
کبکه ی موکب سلطان رسید/ منتظران نیمه ی شعبان رسید
سلام!

ـ خدایا شکرت!

ـ خدایا شکرت!

ـ خدایا شکرت!

خدایا هیچ کس به خوبی خودت نمی داند که چقدر زبانم قاصر است از سپاس. سپاس از این همه نعمت که مرا غرق در آن کرده ای.

حالا دیگر بوی گل نرگس تمام باغ را فرا گرفته است.

مولای مهربان من!

امشب شب میلادت است.

محبت شما، چه زیبا و پدرانه، نرگس به باغم نشاند. حالا من در سومین سالگرد خوشبختی ام، باز هم با تمام وجود، خودم را مدیون شما می دانم.

درونم غوغایی است که واژه ها در برابرش عاجزند...

حرف ها دارم که بزنم.

خدایا باز هم شکرت...

|+| نوشته شده توسط وفا در پنجشنبه 15 مرداد1388 و ساعت 20:13 | 
در انتظار
یه ضرب المثل معروف هست که می گه:

عاقبت این درد مرا خواهد کشت...

آه...

|+| نوشته شده توسط وفا در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 12:22 | 
نشسته ام و دارم آخرین لذت های فرهنگی را (فعلا) از زندگی می برم.

کمی نوک می زنم به کتاب شعر

خودنویس پارکرم را می شورم تا جوهرهای خشک شده اش بریزد بیرون. جوهر جدید برایش می گذارم و شروع می کنم به نوشتن خط. خوشنویسی ریز...

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 19:38 | 
من کلا دیگه سوالی ندارم. یعنی این دانشجوهای خوابگاه روبه روی خانه امان هر شب سوال هایم را جواب می دهند!

اما فنچ دو ساله ی خاله سوال جدید دارد: چرا بعضی های شب ها توی خیابان اذان می گویند و نماز می خوانند؟! مامانش چی جوابش بدهد که خوب باشد؟

هی می گویند ممکلت ایران بیش از حد انتظار نمک می خورد. اول هایش بد نشد. شور انتخاباتی زیاد شد. اما حالا داریم دقیقا از آن یکی سمت پس می افتیم...

تصمیم گرفته ام در هیچ تجمع خیابانی چه شورش چه غیر شورش شرکت نکنم. هیچ وقت. شاید پدری با قلب مریض شاید مادر بارداری شاید کودکی ترسیده آن میان تنها مانده باشد...

اینک منم و خانه نشینی به لطف جنبه ی عظیم ملتم... خدایا ممنونم که من در این خروش عظیم سهمی ندارم...

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 31 خرداد1388 و ساعت 17:37 | 

خیلی می بخشید من دو تا سوال داشتم:

1.       ایی تورم که وگوئن بالاخره یعنی که چه؟

2.       لیلی زن بود یا مرد؟

3.       بانک مرکزی چند تاست؟

با تشکر

امضا: این جانب

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 18 خرداد1388 و ساعت 14:16 | 

۱. فرقی نمی کند

                             آن فصل

ـ فصلی که می توان متولد شد ـ

حتماً بهار باید باشد...

(قیصر امین پور)

۲. هنوز هم تکه زمینهای دست نخورده ای کنار بزرگراهها هستند که رویش وحشی شقایق هایشان به یاد ما می آورند که بهار آمده است...

۳. حیف که دیگه نمیشه نوشت: اردی بهشت

۴. گاهی دل یک زن باید به اندازه ی وسعت زندگی اش کش بیاید.

۵. و من چه قدر ناتوانم حتی در گفتن این جمله که هیچ مصیبتی عظیم تر از مصیبت فاطمه مظلومه سلام الله علیها نیست...

۶. خدایا! صبر کسب کردنی نیست. مرا در این نعمت بزرگ تحملم ببخش.

|+| نوشته شده توسط وفا در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 19:4 | 

ساده است اگر بهار

جنگلی سترگ را

بر و بر دهد

یا پرنده را

ز شاخه ای به شاخه ی دگر سفر دهد

من در انتظار آن بهار گرم و بی قرار و آفتابی ام

می رسد،

ـ مرا عبور می دهد ز روزهای سخت

خاک را پرنده می کند

سنگ را درخت!

(شاعر:علی پور)

 

هیچ چیز به اندازه ی محبت، یک زن را پابند زندگی اش نمی کند.

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12:16 | 

عید آمد و می‌رود، بی پیک و پیام تو

صد نامه گشوده‌ام، بی یک گل نام تو

این بند ز پای من، مگشای که بسته‌ام

پیمان دوام خود، با گوشه‌ی دام تو

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 19:19 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar