تبليغاتX
وفا
گو خضر جاودانه شود ز آب زندگی                       ما ز آب چشمه سار وفا جاودان شویم
من کلا دیگه سوالی ندارم. یعنی این دانشجوهای خوابگاه روبه روی خانه امان هر شب سوال هایم را جواب می دهند!

اما فنچ دو ساله ی خاله سوال جدید دارد: چرا بعضی های شب ها توی خیابان اذان می گویند و نماز می خوانند؟! مامانش چی جوابش بدهد که خوب باشد؟

هی می گویند ممکلت ایران بیش از حد انتظار نمک می خورد. اول هایش بد نشد. شور انتخاباتی زیاد شد. اما حالا داریم دقیقا از آن یکی سمت پس می افتیم...

تصمیم گرفته ام در هیچ تجمع خیابانی چه شورش چه غیر شورش شرکت نکنم. هیچ وقت. شاید پدری با قلب مریض شاید مادر بارداری شاید کودکی ترسیده آن میان تنها مانده باشد...

اینک منم و خانه نشینی به لطف جنبه ی عظیم ملتم... خدایا ممنونم که من در این خروش عظیم سهمی ندارم...

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 31 خرداد1388 و ساعت 17:37 | 

خیلی می بخشید من دو تا سوال داشتم:

1.       ایی تورم که وگوئن بالاخره یعنی که چه؟

2.       لیلی زن بود یا مرد؟

3.       بانک مرکزی چند تاست؟

با تشکر

امضا: این جانب

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 18 خرداد1388 و ساعت 14:16 | 

۱. فرقی نمی کند

                             آن فصل

ـ فصلی که می توان متولد شد ـ

حتماً بهار باید باشد...

(قیصر امین پور)

۲. هنوز هم تکه زمینهای دست نخورده ای کنار بزرگراهها هستند که رویش وحشی شقایق هایشان به یاد ما می آورند که بهار آمده است...

۳. حیف که دیگه نمیشه نوشت: اردی بهشت

۴. گاهی دل یک زن باید به اندازه ی وسعت زندگی اش کش بیاید.

۵. و من چه قدر ناتوانم حتی در گفتن این جمله که هیچ مصیبتی عظیم تر از مصیبت فاطمه مظلومه سلام الله علیها نیست...

۶. خدایا! صبر کسب کردنی نیست. مرا در این نعمت بزرگ تحملم ببخش.

|+| نوشته شده توسط وفا در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 19:4 | 

ساده است اگر بهار

جنگلی سترگ را

بر و بر دهد

یا پرنده را

ز شاخه ای به شاخه ی دگر سفر دهد

من در انتظار آن بهار گرم و بی قرار و آفتابی ام

می رسد،

ـ مرا عبور می دهد ز روزهای سخت

خاک را پرنده می کند

سنگ را درخت!

(شاعر:علی پور)

 

هیچ چیز به اندازه ی محبت، یک زن را پابند زندگی اش نمی کند.

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12:16 | 

عید آمد و می‌رود، بی پیک و پیام تو

صد نامه گشوده‌ام، بی یک گل نام تو

این بند ز پای من، مگشای که بسته‌ام

پیمان دوام خود، با گوشه‌ی دام تو

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 19:19 | 
سال نو مبارک

 

بوی گل نرگس؟

ـ نه،

که بوی خوش عید است!

شو پنجره بگشا،

که نسیم است و نوید است.

رو خار غم از دل بکن، ای دوست، که نوروز

هنگام درخشیدن گل های امید است.

 (مشیری)

|+| نوشته شده توسط وفا در سه شنبه 11 فروردین1388 و ساعت 11:42 | 
بچه پر رو
اصلا در تعریف لفظ نوکر و کلفت، دریافت حقوق نمی گنجد. نوکر باید نوکری کند. بی هیچ چشمداشتی. دیگر به کَرَم صاحبخانه بر می گردد که هوای نوکر و کلفتهایش را داشته باشد یا نه.

اما راستی، می شود که نوکرها هم آخر سالی چشم انتظار پاداشی، هبه ای چیزی باشند؟ نه؟ زیاد دور از ذهن به نظر نمی آید.

اگر سرو کارت با کریم من اولاد الکرام باشد چه؟ آدم دلش می خواهد از دست چنین صاحب خانه ای پاداش بگیرد. اصلا این پاداش خواستنی هم هست.

ای پسر مهربان ترین پیامبر دنیا!

ای که در نام و صفت رحمه للعالمینی به پیامبرم شبیهی!

من چشم انتظارم. به حساب گستاخی، به حساب نوکری، به حساب گدایی، به هر حسابی که می خواهی بگذار. من چشم انتظارم...

 

|+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 20:48 | 
از اٍ هابی

فکر مي کنم براي روزهاي آخر سال انتخاب مناسبي باشد:

تیک تاک، تیک تاک، ‌لحظه ـ آه ـ می‌رود

ناگزیر، سربه زیر پا به راه می‌رود

عمر من بمان، بمان! مهلتی ـ خدای را ـ

بی وداع، بی کلام، بی نگاه می‌رود

قطره قطره چشمه وار، لحظه لحظه می‌چکد

ماه و سال می‌شود، سال و ماه می‌رود

تا حریر خواب را بر خیال می‌کشم

یک سپید می‌رسد، یک سیاه می‌رود

پرده وار عمر من، زین سپید و زان سیاه

راه راه می‌شود، راه راه می‌رود

این که می‌رود منم، نیست بازگشتنم

وای من! به او بگو، نابگاه می‌رود

کوبه‌های نبض من از شمار خسته شد

لحظه لحظه عمر من، آه... آه... می‌رود

سيمين بهبهاني

 

شیخ اتوبوس خسته‌ی خپل! باورتان مي شود که اين لقب يک خواهرزاده ي جديد است! شيخ است چون نام فاميلش انصاري است و هميشه سفيد مي پوشد. اتوبوس است چون مثل اتوبوس هي از خودش صدا توليد مي کند. خسته است. خيلي هم زياد! احتمالا از اين که به دنيا آمده است! و سرانجام خپل است جوري که اکثر مواقع لپش مزاحم خوابيدنش است. کمي هم مظلوم است. چون نمي شود به خاطر فنچ و کاسکو بلند بلند قربان صدقه اش رفت. وووووش!

 

خرافات: اگه صبح که داري براي صبوونه گرده ميشکوني،گردوی خشک و چقر و قهوه ای نصيبت شد؛ اون روز، روز گنديه!

 

وقتي خبر رفتنت را شنيدم،‌ دو جمله در آني که از پا مي نشستم به ذهنم آمد: بيچاره سيد و ‌اي واي بر ما! اي واي بر مايي که بار مسئوليت به دوشمان خواهد افتاد و هيچ از شما فرا نگرفتيم. بيچاره سيد که تنهاتر شد و اي واي بر ما که تنها مانديم در اين وانفسا، با اين مردمان  دين گريز ِ دين زده...

ای یار ایستادن را، پایم نمی‌کند یارا

دستی اگر فراز آری، شاید دوباره برخیزم

 

به اين نتيجه رسيده ام که عدم درک اطرافيان، باعث پختگي انسانيت مي شود. الان هم هوا خيلي گرم است!

 

چه سخت است سواره به محضر شاه رفتن. مرا ببخشيد يا علي بن موسي الرضا! مرا به بهشت دعوت کردند،‌روحم را شستند،‌تميز! جاي همه اتان را خالي کردم.

کنجی برای گریه ای مردم خراسان است

کنجی که در واقع تمام خاک ایران است

 

مي گفت: روپايي مي زنه، وول مي خوره، لقد مي زنه (لقد قوي تر از لگده، موافقيد؟)، کشتي مي گيره...

 

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 12 اسفند1387 و ساعت 14:31 | 

بوی قاشق چنگال می آد.

 مدتی است که فرآیند دیجیتال زندگیمان برقرار است اما راکد! یعنی به دهکده ی تارعنکبوت جهانی گسترده متصل نیستیم. دعا کنید از مرکودیت در بیاییم.

یک تصمیم کبری گرفتم که در این جا انعکاس می یابد انشاءالله تعالی. امیرالمومنین فرمودند: تصمیمی که پیش از انجام علنی بشود، هیچ گاه عملی نخواهد شد. بنابراین موضوعش مسکوت خواهد ماند!

فرزند کمتر بهداشت بیشتر.نتیجه: فرزند انسان نوعی میکروب است که در صورت وفور محیط را آلوده می کند.

چرا من باید فکر کنم که عق زدن، یک فرآیند طبیعی است؟ خوب اگر طبیعی بود خدا به جای احتیاج به سه وعده قورت دادن غذا، جوری خلقمان می کرد که سه وعده عق بزنیم. اصلا چرا من باید هم چنین سوالی از خودم داشته باشم؟ بزرگ ترین درگیری، درگیری انسانیت با خویشتن است!

پنگولِ برنامه کودک شبکه پنج را خیلی دوست دارم!

آمد شب و تیره گشت لانه

آن رفته ز لانه برنگشت باز

|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 19:1 | 
کابوس

چطور است یک خودکار سی کلاس بگیرم با یک تیر دو نشان می شود هم راحت خواهم نوشت هم می‌گذارم توی آن یکی جامدادیم با مداد اضافه، که بگذارم توی کیف زبان اینگیریزی این قدر هر روز نخواهم از این کیف به آن کیف جامدادی و ... جا به جا کنم. دوستان دانشگاهم اولین نشانه‌ی بزرگ شدنشان این بود که جامدادی‌هایشان را دور ریختند. یعنی ما دیگر دانش آموز نیستیم، دانشجوییم. ولی من هنوزم که هنوز است نتوانستم دورش بریزم. اصل وجودیش را می گویم ها، ممکن است ماهیتش عوض شده باشد مثلا شده باشد پارچه‌ای آبی آسمانی یا طلقی عروسکی پاپکو ولی جامدادی‌ام هنوز جایگاه خودش را حفظ کرده است. اصلا دیگر دلم نمی خواهد حتی فکرش را هم بکنم. شاید مناسب‌ترین پیشنهاد بود ولی به نظرم زمانی که خدا بهم داده است بیشتر از این ها ارزش دارد. گاهی وقتا آدم فکر می کند پشت سر این آدمی که جلویش ایستاده یک فیل قایم شده که اخیرا عطسه کرده و آدم مزبور با یک عالم فین ریخته جلویش ... ااااااه حالم چندش شد. یکی از بچه های دوم پارسال بود که امسال سوم است اسمش حنانه بود قلم عجیبی داشت در به هم زدن حال بچه ها. هری پاتر زیاد می خواند. زیاد هم اذیت می کرد. حتی خواب هم دیدم. خواب دیدم گفتند از سوم راهنمایی به این طرفت قبول نیست. باید بروی بنشینی از سوم راهنمایی دوباره بخوانی. کابوس از این خفن تر نمی شد.  ولی علیرغم تمام نفرتم در طول زندگیم نسبت به معلم شدن انگار پارسال بچه ها ـ فقط بچه ها و نه کادر ـ با چوب دستی‌اشان معجزه کرده‌اند و بدم نیامده از معلمی... گرچه شروع نشده رهایش کردم. اشکال ندارد آدم به کاری کشش داشته باشد بهتر است تا فکر کند دست تقدیر آخر معلمش کرد. کاشکی بشوم یکی مثل خانم شریف که امروز سر صبحانه داستانش را تعریف کردم. عقل و هوش از کله‌ام پرانده بود. تا دو سال پیش هم یادم می آید نامه نوشتم برایش، شاید همان آخرین نامه بود. از همه نامه هایم کپی گرفته‌ام. شاید یک روز چاپش کردم... آرزوها گاهی باید فقط آرزو بمانند. توی بهشت هم کتابخانه راه خواهم انداخت و هم مثل آن خانم نویسنده‌ای که هیچ وقت نفهمیدم اسمش چیست و توی کتابخانه‌ی حسینیه ارشاد می دیدمش، خواهم نشست توی کتابخانه‌ام و خواهم نوشت. بعد به دانشجوهایی که می آیند توی بخش مرجع تا دسته جمعی تحقیق کنند چشم غره‌ای خواهم رفت که هیس! بعد وقتی می خواهم از کتابخانه‌ام بیاییم بیرون یکی از دوستان قدیمی‌ام را دم در ببینم و خوش و بش کنم. او از من بپرسد شغلم چیست؟ من بگویم: می نویسم! طنین باشکوه این جمله هنوز از گوشم بیرون نرفته است. همان که گفتم آرزوها گاهی همان آرزو بمانند بهتر است. لیست آرزوها لیست کارهای عقب مانده لیست هابی ها.... این یک ماه تعداد زیادی از این لیست ها را سبک کردم به ازای به مرخصی فرستادن بخش اینگیریزی مخم. شاید هم همه مخم تعطیل شده باشد. تعطیل که نه مرخصی رفته باشد. فاطمه می گوید چرا هر ویروسی می آید تو حتما باید کنترل کیفیش کنی؟ نمی دانم. گاهی وقتها عمیق وجودم دوستانم را می خواهد ولی نمی دانم. به فکر یک مشورتم. نمی دانم این که قدر مشترک صمیمیت خانواده و طیف بزرگ دوستانم عده ی محدودی هستند، آیا مشکل است یا صرفا فیزیولوژی روحم این طوری است. هر چه باشد الان خوبم. ولی دوستانم نه. خوب نیستند. خودشان خوبند ها، حالشان از دست من خوب نیست. ولی من خیلی خوبم یک ابزار برنامه ریزی منعطف و اساسی به دستم رسیده، که این روزها حال خوبی به من داده. شاید هیچ اشکالی در کل دنیا ایجاد نشود اگر زبانم را به جای یک سال دیگر مثلا سه سال دیگر به اتمام برسانم. چنان لگد عمیقی از این ضعف زبانم خورده‌ام که مطمئنم هیچ کس انگیزه‌ای قوی‌تر از من در آن موسسه ندارد. حالا شاید این یک کار بهتر باشد، دیگر دلم را زده‌ام به دریا تا ببینم چه می شود. بالاخره بعضی هزینه ها که برای من مهم هستند را ندارد. از همه مهم تر وقتم ... نمی دانم من شاید واقعا آدم بزرگ شده‌ام. گاهی اصلا از تلف شدن وقتم حتی به اسم گردش‌های دوستانه و کسب تجربه در این گردش ها لذت نمی برم. اتفاقا به نظر من زندگی علاوه بر یک لبخند واقعی یک امر خیلی مهم و جدی تلقی می شود. فکر می کنم زیادی هم آدم بزرگ نیستم. حیف که آن شب پارک نرفتیم ولی هر صبح می‌روم پارک ته کوچه‌امان پیاده روی و نرمش. دیدید توی تمام پارک‌ها از این اتمام حجت‌ها گذاشته‌اند؟ از این دستگاه‌های قرمز زردی که برای هیچ کس بهانه‌ای باقی نمی‌گذارند که وقت ندارد باشگاه برود و ورزش کند! دوباره زمشتان دارد می‌آید با شب‌های کش‌دار و بلند مثل شکلات. با این حال نمی‌دانم چرا دیوارها این قدر دهن کجی ‌می‌کنند. سوال بزرگ من این است: نمی‌شد خانه‌ها کلا دیوار نداشتند؟

|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 18:35 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar